خاطرات دانشگاه
به تاریخ پست قبلی اصلا توجه نکنید چون که ما آمدیم ولی شما نبودید. از کسی هم تشکر نمی کنیم چون کسی نظری نداده بود فقط از اینکه میایین و میبینید و می آموزید خیییییییییییییلی ممنونیم. میگن که ما دیگه رفتیم(داریم میریم.) از قدیم گفتن راه رفتنی را باید رفت و کار کردنی را... (میگن بقیش را نگو) جمعمون کم کم داره کوچیک میشه، زنهامون را طلاق دادیم، بچه هامون را شوور موندیم تک و تنها... فقط گرفتار یه نمره از همون استاده ایم که اگه بده دیگه داده خبر دیگه اینکه وصلت ها رخ نداد و کم کم باید عکس ها را سانسور کرد. حالا دیگه علی مونده و حوضش من موندم و نسترن و مائده و زهرا با نه تا بچش(سامی، حامی، شامی، نامی، کامی و....) دیگه دوران شیرین نخبه گی و نقطه گی و خط فاصله بودن تمام شد. میگن ایشاالله پست بعدی هم میمونه واسه دوره کارشناسی ما که رفتیم، میدونم دیگه از وقتی ما بریم شما چیزی نمیخونین و چیزی یاد نمی گیرین ولی عیب نداره، هر کی میخواد یه ندا بده تا آلمانی ها با خانواده ی نازیشون بیان کمکتون. همیشه شاد و موفق باشید التماس دعا... بالاخره بچه ها راهی شدن تبریز و ما اینجا فقط دعا گو، اول برای سلامتی و بعد هم برای موفقیت شون. دوشنبه بعد از ظهر رفتیم ستاد برای خداحافظی، استاد (ظ) و (ح) اونجا بودن همراه مستر بهرامی و یزدانی و زهرا گلی و مائده خانم، ما که به جمعشون پیوستین دیگه ستاد گلبارون شد مستر بهرامی که مثل قبل یه ماژیک گرفته بود دستشو داشت تخیلات ذهنیش را رو تخته خالی می کرد (ما که هیچ وقت نفهمیدیم این چی می نویسه وقت خداحافظی بقلش کردم و به قدر همه ی روزایی که میره و نمی بینمش فشارش دادم بعضی هام هم حواسشون جمع باشه، ما خیلی سفارشا کرده بودیم که نرفته فراموش شد خلاصه اینکه دور شدن از دوستایی که هر روزت را باهاشون میگذرونی و همه ی شادی هات و غم هات با اونها میگذره سخته، البته امیدوارم این دوست داشتن باشه نه عادت. دیگه نمیدونم چی باید بگم می شنویم... التماس دعای خیلی زیاد برای مسافرهای ما یا علی سلام ما بازم آمدیم البته نه ، من تنهایی آمدم ولی بچه هام سلام رسوندن. چند وقتیه گرفتار امتحاناییم به خاطر اینه که آرامش حکم فرماست. نخبه های گروه سوم راهی شدن برای مسابقات کشوری، هر چند ما دلمون نمیاد اون تنها برن ولی خوب چه میشه کرد روزگاره دیگه ، یکی باید بره آب و هوای اونجا را بسنجه یکی هم باید بمونه و حواسش به بچه های اینجا باشه (قابل توجه خودم و زهرا خانم). ولی خداییش اگه خبرای خوب بود سلام ما را هم برسونین. خدا را شکر ، من براشون کلی دعا میکنم که با دست پررررررر(از همه لحاظ) برگردن. قرار بود یه عکس از یه وصلت فرخنده براتون بزاریم ، که الان دارین می بینین. کار نقاش زبر دستیه... به به... برای کسب اطلاعات بیشتر در موردش از خودمون بپرسین، مام در حد توان و صد البته با اجازه براتون توضیح خواهیم داد. یا علی. التماس دعا... طبق اخبار بدست آمده به گوشمان رسیده که پسرای سوسول نِجف بادی از حقوق پایمال شده شان دفاع کردن که خوشبختانه یا متاسفانه ما فقط از خنده روده بر شدیم. انشاالله بعد از آبروریزی کشوریشون بیشتر می خندیم. ما که راضی نبودیم، حالا بماند.... میگن دومی هم ما کوتاه آمدیم پشت درای بسته.... میگن حالت چیطوره ولی خداییش خیلی زشته پسر گریه کنه ها. همون 60% ساختمان هم که از مانیتور برو بچ ما دید زدید( بین خودمون میمونه). تازه شم که خیلی زشته در بستنی را لیس زدن. میگن بسه دیگه و گرنه بازم داشتم براتون که بخونید و لذت ببرید... با تشکر از اساتید گرامی که خبرها را میرسونند. یاعلی.التماس دعا. ما دانشجویان نقطه و نخبه ی دانشگاه آزاد غیر اسلامی سمای خوراسگونیم.(خوراسگان) از اونجایی که ما خیلی نقطه بودیم و ای کیو هامون از عدس به بالا بود آمدن ازمون خواهش کردن که بریم و براشون افتخار کسب کنیم. مام رفتیم و همین کار را کردیم و اسم خودمون را از نقطه به نخبه تغییر دادیم. به مناسبت این تغییر نام بچه ها قراره که یک شنبه سر کلاس استاده.... که از آوردن اسمش معذوریم شیرینی بیارن. میگن بگو ما سوم شدیم. البته اگه این پسرای سوسول نِجف بادی اِنقده زور نمیزدن مام از رتبه ی چهارم به رتبه ی سوم ارتقاع مقام میدادیم بچه ها میگن مام دوم می شدیم. اختتامیه را که خوردن جایزه هم که هیچی. همینه که مغزا فرار میکنن ، مام میخوایم فِرار کنیم. حالا خبرای بهتر: از اونجایی که ما دخترا اصلا قصد ازدواج نداریم ، داره یه وصلت های فرخنده ای صورت میگیره که ما را کشته از خنده انشاالله که مبارکشون باشه به همین خاطره که میگن هر روز بهتر از دیروز( جشنواره ی پارسال پر بار بود جشنواره ی امسال پر بار تر) یه عکس خوشکل هم از این وصلت فرخنده داریم که حتما براتون میزاریم... فعلا... التماس دعا. یا علی... ![]()
![]()
![]()
![]()

.
)، مائده که همه ی حواسش پیش نوبتی که ساعت 8 داشت بود
، مستر یزدانی که فکر میکنم از دست یه نفر و شاید هم چند نفر دلخور بود خیلی هم اخمو شده بود
(بستنیش را هم گذاشت کنار کامپیوتر و نخورد)، و زهرا جونم که کلی از دیدن ما خوشحال شد
(تنها کسی که تحویلمون گرفت). جای فروزان هم خیلی خالی بود
... .
(البته اشتباه نشه ها فقط زهرا جونم را
) .
(کدهای ++c را که یادتون رفت ازم بگیرین، کلی روشون کار کرده بودم که خوب نتیجه بده...
)![]()
، انشاالله گفتنی ها را از زبون خود بچه ها بعد از با موفقیت برگشتنشون ![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

